نوشتهای از فریبا داوودیمهاجر:
ساعت ها به عکس هاي قاب گرفته جواناني نگاه مي کنم که تکرار مي کنند “دوستانمان را آزاد کنيد“،
و جاده اي که انتهايش روشن است، وبه عکس هاي دوستان دربندم: دکتر کيوان انصاري، ابولفضل جهاندار، سعيد درخشندي، مجيد توکلي، احسان منصوري، احمد قصابان، کيوان رفيعي، علي فرحبخش، عدنان حسن پور، هيوا بوتيمار، منصور اسانلو، يعقوب سليمي، عباس نژند، غتام رضا غلام حسيني، محمود هژبري، هادي کبيري که همه به ما خيره شده اند با لبخند و نگاه هاي صادقانه اشان. به آنهايي که هر کدام مي توانستند بدون دغدغه و دردسر درس بخوانند وزندگي کنند و بي خيال دردهاي مردم بي خيالي طي کنند. به شب هاي انفرادي بچه هاي اين مرزوبوم مي انديشم؛ به روز هاي بازجويي و غربت؛ به جرم هاي نکرده وبه تهمت هاي ناروا که اقايان باز جو به آنها حقنه مي کنند. به شب هاي بي خوابي. به چراغ هاي هميشه روشن وسکوت درداور سلولهاي مانند قبر و بدون روزنه؛ به نفس هاي به شماره افتاده و رعب و وحشتي که برادران “ارزشي” در دل آنها روانه مي کنند.
به درد دل هاي نگران کننده مادران آنها مي انديشم که دردمندانه براي آزادي فرزندانشان کمک مي طلبند؛ به روزهاي اعتصاب غذا و ضعف هايشان و صداهاي لرزان پشت تلفن که نگراني خانواده را دو چندان مي کند؛
ادامه مطلب

